حكيم ابوالقاسم فردوسى

1135

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

و گر باز مانند ازين مايه چيز * نخواهند ازين مرزها باژ نيز چو دانا ز گوينده پاسخ شنيد * زبان برگشاد آفرين گستريد كه همواره شاه جهان شاد باد * سخن دان و با بخت و با داد باد سپاس از خداوند خورشيد و ماه * روان را بدانش نماينده راه نداند جز او آشكارا و راز * بدانش مرا آز و او بىنياز سه درّست رخشان بدرج اندرون * غلافش بود ز آنچ گفتم برون يكى سفته و ديگرى نيم سفت * دگر آنك آهن نديدست جفت چو بشنيد داناى رومى كليد * بياورد و نوشين روان بنگريد نهفته يكى حقه بد در ميان * بحقه درون پردهء پرنيان سه گوهر بدان حقه اندر نهفت * چنان هم كه داناى ايران بگفت نخستين ز گوهر يكى سفته بود * دوم نيم سفت و سيم نابسود همه موبدان آفرين خواندند * بدان دانشى گوهر افشاندند شهنشاه رخساره بىتاب كرد * دهانش پر از در خوشاب كرد ز كار گذشته دلش تنگ شد * بپيچيد و رويش پر آژنگ شد كه با او چرا كرد چندان جفا * از ان پس كزو ديد مهر و وفا چو دانا رخ شاه پژمرده يافت * روانش به درد اندر آزرده يافت بر آورد گوينده راز از نهفت * گذشته همه پيش كسرى بگفت از ان بند بازوى و مرغ سياه * از انديشهء گوهر و خواب شاه به دو گفت كين بودنى كار بود * ندارد پشيمانى و درد سود چو آرد بد و نيك راى سپهر * چه شاه و چه موبد چه بوزرجمهر ز تخمى كه يزدان باختر بكشت * ببايدش بر تارك ما نبشت دل شاه نوشين روان شاد باد * هميشه ز درد و غم آزاد باد اگر چند باشد سرافراز شاه * بدستور گردد دلاراى گاه شكارست كار شهنشاه و رزم * مى و شادى و بخشش و داد و بزم بداند كه شاهان چه كردند پيش * بورزد بدان همنشان راى خويش ز آگندن گنج و رنج سپاه * ز آزرم گفتار و ز داد خواه دل و جان دستور باشد برنج * ز انديشهء كدخدايى و گنج [ گفتار اندر فرمان نوشين روان ] چنين بود تا گاه نوشين روان * همو بود شاه و همو پهلوان همو بود جنگى و موبد همو * سپهبد همو بود و بخرد همو بهر جاى كار آگهان داشتى * جهان را بدستور نگذاشتى ز بسيار و اندك ز كار جهان * بد و نيك زو كس نكردى نهان ز كار آگهان موبدى نيكخواه * چنان بد كه برخاست بر پيش گاه كه گاهى گنه بگذرانى همى * ببد نام آن كس نخوانى همى هم اين را دگر باره آويزشست * گنهكار اگر چند با پوزشست بپاسخ چنين بود توقيع شاه * كه آن كس كه خستو شود بر گناه چو بيمار زارست و ما چون پزشك * ز دارو گريزان و ريزان سرشك